بهترین چیز نگاهی است که از حادثه عشق، تر است

عشق به نفرت

شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 10:15 AM

بوی عطر تو هنوز ، در اتاقم زنده ست
همه دم ، نشعه ی این عطر پر از خاطره ام

عطر تو ، لمس بهشت
حس جاودانگی
لمس روزای قشنگ
حس خوب زندگی

حس خوبی دارم ... وقتی در اتاق پر خاطره ام ... جایی که پر از نفس های تو هست...
نفسی می گیرم...!

نفسی می گیرم و تو را می بینم  ... که شبی را با هم ، تا سحر خوش بودیم...
چه شب خوبی بود...

نازنین!
یادت هست !؟ 
من که یادم مانده ست
تا که عطرت اینجاست
نفس هم در من هست

بیست ساعت راه است بین با هم بودن...

بیست ساعت آه است تا تو را بوسیدن...


2:30 دقیقه بامداد جمعه 1390/08/06  ( روز میلاد من )

ای کاش این دلنامه ، بدستت برسد و بدانی که همین روزها از دوری ات ، با عقلم
وداع خواهم کرد. فردا تولدم را جشن می گیرند ، غافل از اینکه من ، تو را
خالصانه می گریم و تو نیستی و نمی دانی.
آنها نمی دانند ، تو نمی دانی ، خدا که می داند.

یا حق

پنجشنبه 24 فروردین ماه سال 1391 ساعت 10:57 AM

به تو می اندیشم!
به تو که به من نمی اندیشی!
به تو که تمام اوقات ، تو را می خوانم!

من تو رامی گریم!
تو مرا ، ... هیچ ، نمی دانم...!
من تو را می گریم ، که تمنای وجودم هستی!

به تو می اندیشم!
به تو که خبر ندارم از تو!
به تو که گرمی دستان تو در دستم هست!

به تو می اندیشم!
به تو که ندای هر روز منی!
به تو که مسبب ، انقلاب روحمی!


" من همیشه دوستت خواهم داشت"

ساعت 12:53 بامداد پنجشنبه 90/08/05

وحید عابدین پور . گرگان

دوشنبه 29 اسفند ماه سال 1390 ساعت 4:52 PM

سلام دوستان عزیزم...

انگار همین دیروز بود... انگار همین دیروز ، سال 1390 رو پیشاپیش تبریک گفتم.

باز هم پیشاپیش سال نو رو تبریک میگم اما نود نه ، نود و یک!

امیدوارم همیشه دلشاد و پیروز و ماندگار باشید و خداوند رو صمیمانه در لحظاتتان احساس کنید.

من که گرگانی هستم اما بعد از گرگان ، به کرمانی ها هم تبریک میگم...

چرا؟!  هیچی اونی که باید بدونه می دونه ، البته گمان نمیکنم بدونه اما خدا که می دونه...!

با اجازه...!

وحید عابدین پور  گرگان

چهارشنبه 19 بهمن ماه سال 1390 ساعت 7:28 PM

به سرنوشت بگویید ...
اسباب بازیهایش بی جان نیستند!
آدمند ، می شکنند ، آرام تر !

.........................................................................

وجدان ، بازدارنده گناه نیست ،
فقط گناه را کوفت آدم می کند!

یکشنبه 25 دی ماه سال 1390 ساعت 8:22 PM
با دوستم بودیم...

به کاسب محل سلام کردم ، پاسخ نداد!

دوستم گفت : چقدر عبوس بود؟

گفتم : کار هر روزش است.

گفت : پس چرا سلامش می کنی؟

گفتم : اجازه نمی دهم او برایم تصمیم بگیرد./././././.



گرگان  خانه برادر بزرگم محمد...



دوشنبه 14 آذر ماه سال 1390 ساعت 11:44 AM
تاسوعا و عاشورای حسینی را تسلیت عرض میکنم.

دوشنبه 2 آبان ماه سال 1390 ساعت 10:41 PM
6 آبان تولدمه... خوشحالم... چند روز نیستم دوستان گلم...

پنجشنبه 28 مهر ماه سال 1390 ساعت 10:45 PM

خیلی سخته که پرنده باشی و توی قفس

باشی زندونیِ صیادِ پر از حرص و هوس

خیلی سخته که برنده باشی اما تو خودت

هر  دقیقه  بشکنی ٬  نفس ٬  نفس

خیلی سخته بی هوا شعر بگی ٬ قصه بگی

از روزهای عاشقی ٬ از دلِ پر غصه بگی

خیلی سخته عاشق و مجنون و دیوونه باشی

اما  یارت  باشه  بازیگرِ  عشقِ  دیگری

خیلی سخته بهترین ساقیِ عالم باشی و

بمیری از عطشِ  آب و  فشارِ  تشنگی

خیلی سخته که شب و روز٬ بکوشی و به جایی نرسی

از هوس های جوونی بگذری تا که به نایی برسی

خیلی سخته قطره باشی ٬ جمع شی ٬ دریا نشی

نا امید توی زمین گم بشی و پیدا نشی

خیلی سخته توی خواب یکدفعه از جا پریدن

کاشکی رؤیاها کمی رنگِ حقیقت ها بودن././././.


ساعت ۱:۳۸ یک شنبه شب ۱۹/۳/۱۳۸۷

و باز هم نعره های روحِ خسته و کلافه من ٬ به گوش هیچ کس

نرسید. اما نه ! مهم نیست٬ خداوند بصیر و سمیع است.

شاعر جوان _ V.A

وحید عابدین پور                این شعر رو دوباره در وبلاگم برایتون گذاشتم.
خدایا تو را شکر.  گرگان هوا سرد و بارانی و رویایی


شنبه 26 شهریور ماه سال 1390 ساعت 11:50 AM

اکنون تو با مرگ رفته ای

و من تنها به این امید دم می زنم

که با هر نفس ، گامی به تو نزدیکتر می شوم. این است زندگی من...


این است زندگی من....

پنجشنبه 27 مرداد ماه سال 1390 ساعت 1:55 PM

مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من میچرخید،

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم!!!

ای دو صد نور به قبرش بارد؛

مگس خوبی بود...

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،

مگسی را کشتم ...!

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>