X
تبلیغات
رایتل

رویای خاکستری

عشق به نفرت

گاهی وقت ها ...

گاهی وقت ها ...

دلت میخواهد با یکی مهربان باشی ، دوستش بداری و برایش چای بریزی!

گاهی وقت ها ...

دلت میخواهد یکی را صدا کنی ... بگویی سلام  ، می آیی قدم بزنیم...!؟

گاهی وقت ها ...

دلت میخواهد یکی را ببینی...!

گاهی وقت ها ...

آدم چه چیزهای ساده ای را ندارد...!

وحید عابدین پور  گرگان  ... حال و احوال  ... بدتر از بد ... شاید


تاریخ ارسال: دوشنبه 27 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 11:17 ب.ظ | نویسنده: وحید | چاپ مطلب 1 نظر

لالایی

به کدامین لالایی ، وجدانت را خوابانده ای؟
که چنین
بیخیال ما شده ای...؟!


تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 23 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 11:54 ب.ظ | نویسنده: وحید | چاپ مطلب 1 نظر

6 آبان

6 آبان تولدم بود و گذشت...

خوشحالم. عید غدیر هم مبارک...

تاریخ ارسال: جمعه 12 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 01:33 ب.ظ | نویسنده: وحید | چاپ مطلب 3 نظر

ادامه دارد

زخم خورده این دل من ، تو گذشته های تاریک

هر قدم ، هق هق و هق هق ، توی کوچه های باریک

وحید عابدین پور - گرگان

یک بیت از شعری که تازه شروع کردم و هنوز مجال اتمام ، نیافتم...

تاریخ ارسال: جمعه 28 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 01:34 ب.ظ | نویسنده: وحید | چاپ مطلب 1 نظر

پاپتی

مرا پاپتی می خواند...!

او که در راهش  ،  کفش هایم پاره شد...!

تاریخ ارسال: چهارشنبه 22 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 12:30 ب.ظ | نویسنده: وحید | چاپ مطلب 1 نظر

فطر

عید فطر مبارک

تاریخ ارسال: یکشنبه 29 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 02:06 ب.ظ | نویسنده: وحید | چاپ مطلب 0 نظر

فرهاد

صبح پیدا شده اما...
                                 آسمان... پیدا نیست...




یادت بخیر فرهاد مهراد عزیز. خدا بیامرزدت. آمین

تاریخ ارسال: یکشنبه 18 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 01:32 ب.ظ | نویسنده: وحید | چاپ مطلب 3 نظر

آتشی روشن کن

آتشی روشن کن ... تا که دامان مرا برگیرد

آتشی روشن کن ... کورسوی فانوس ، به سرازیری خاموشی شب ، ره دارد

دلم اینک تنگ است

غزلم بی رنگ است

آتشی روشن کن ... در دل رنجورم ، که ز هجران تو ، هیزم دان است

آتشی روشن کن ... قد رعنای خودت ، تا شوم خاکستر

آتشی روشن کن ... از من و خاطره ام ... تا نماند اثری ، از من و سابقه ام

تا نباشد قبری ، از دلِ سوخته ام ...

"یار رعنای من ! آتشی روشن کن...! "


تقدیم به تنها کسی که نمیدانم مرا یار مانده است یا نه؟!

ساعت 1:51 بامداد دوشنبه 90/08/30

گرگان... وحید عابدین پور...شاعر جوان


تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 11 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 09:47 ق.ظ | نویسنده: وحید | چاپ مطلب 2 نظر

عطر جاودانگی

بوی عطر تو هنوز ، در اتاقم زنده ست
همه دم ، نشعه ی این عطر پر از خاطره ام

عطر تو ، لمس بهشت
حس جاودانگی
لمس روزای قشنگ
حس خوب زندگی

حس خوبی دارم ... وقتی در اتاق پر خاطره ام ... جایی که پر از نفس های تو هست...
نفسی می گیرم...!

نفسی می گیرم و تو را می بینم  ... که شبی را با هم ، تا سحر خوش بودیم...
چه شب خوبی بود...

نازنین!
یادت هست !؟ 
من که یادم مانده ست
تا که عطرت اینجاست
نفس هم در من هست

بیست ساعت راه است بین با هم بودن...

بیست ساعت آه است تا تو را بوسیدن...


2:30 دقیقه بامداد جمعه 1390/08/06  ( روز میلاد من )

ای کاش این دلنامه ، بدستت برسد و بدانی که همین روزها از دوری ات ، با عقلم
وداع خواهم کرد. فردا تولدم را جشن می گیرند ، غافل از اینکه من ، تو را
خالصانه می گریم و تو نیستی و نمی دانی.
آنها نمی دانند ، تو نمی دانی ، خدا که می داند.

یا حق

تاریخ ارسال: یکشنبه 10 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 10:15 ق.ظ | نویسنده: وحید | چاپ مطلب 7 نظر

به تو می اندیشم!

به تو می اندیشم!
به تو که به من نمی اندیشی!
به تو که تمام اوقات ، تو را می خوانم!

من تو رامی گریم!
تو مرا ، ... هیچ ، نمی دانم...!
من تو را می گریم ، که تمنای وجودم هستی!

به تو می اندیشم!
به تو که خبر ندارم از تو!
به تو که گرمی دستان تو در دستم هست!

به تو می اندیشم!
به تو که ندای هر روز منی!
به تو که مسبب ، انقلاب روحمی!


" من همیشه دوستت خواهم داشت"

ساعت 12:53 بامداد پنجشنبه 90/08/05

وحید عابدین پور . گرگان

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 24 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 10:57 ق.ظ | نویسنده: وحید | چاپ مطلب 6 نظر
( تعداد کل: 170 )
<<   1     2      3      4     5      ...      17   >>
صفحات