X
تبلیغات
رایتل

رویای خاکستری

عشق به نفرت

اشنایدر

معمولا هر روز یا هر شب میاد توی فکرم. یهو دلم میگیره و گُر میگیرم.
نفس هام به شماره میفته و عرق سردی به پیشونیم میشینه.
خب خداییش دلم خیلی براش تنگ شده. از شوخی گذشته همیشه
احساسش می کنم . همیشه باهاش زندگی می کنم. آه.......ه ه
. زندگی همینه دیگه. اشکم سرازیر میشه وقتی یاد آن روزها میفتم...
یاد (( اوووه حجی )) یا (( سلام حاجی گفتنام)) یاد آس ریختن ها ٬ یاد شوخی ها
و شب نشینی ها ٬ یاد وحید جان گفتن هاش و .... . 

ولی خداییش مرد و مردونه ٬ از ته دلم میگما ! خیلی دلم براش تنگ شده.
هیچ وقت باور نمی کنم که دیگه نمی بینمش ٬ هیچ وقت. همه میگن رفت
اما من میگم : نه اون هست چون خاطره اش زنده است. چون نخواستم که از یادم بره.
خدا بیامرزتش... نمیگم ای کاش زنده بود ٬ چون برای من نمرده. پس ای کاش کاشکی ها  
مرده بودن. 

امیدوارم همیشه روحت شاد باشه... آمین.

تقدیم به دوست گلم حاج حسن دنکو  ( اشنایدر )

وحید عابدین پور  V.A

تاریخ ارسال: شنبه 26 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 11:59 ب.ظ | نویسنده: وحید | چاپ مطلب 14 نظر

سپاسگزارم ؟!؟!

من برای سپاسگزار بودن دلایل بی شماری دارم که اغلب قادر به تشخیص
تمامی آنها نمی باشم. شاید بعلت اندیشیدن و مشغول کردن فکر و ذهنم
با غمها و ناملایمات زندگی وقت کافی برای درک چیزهایی که موجب خوشحالی
من است و باید بخاطر آنها شکرگزار باشم ٬ ندارم.
من به جای تسلیم شدن به خداوند و اعتماد به او اجازه می دهم که افکار
منفی٬ فکر من را کنترل کند. می دانم تا زمانیکه به این روش ادامه دهم و تا
هنگامیکه فکرهای خود را بر روی چیزهای زیباتر و روشن تر متمرکز نکنم
همچنان باید تابع شرایط و احساساتی باشم که این تفکرات باعث می شوند.
آیا من تمایلی برای اینکه سپاسگزار باشم٬ دارم؟
آیا خداوند به من یاری خواهد رساند تا خود را از این افکار مسموم که موجب
انحراف من از مسیر بهبودی است رها سازم؟
آیا من قادرم افکارم را به سمت نور و روشنایی هدایت کنم؟
آیا من به خود اجازه می دهم که عظمت و شکوه خداوند را درک کنم؟

طرز تلقی خود را از جهان تصحیح کن
. 

تاریخ ارسال: چهارشنبه 23 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 12:09 ق.ظ | نویسنده: وحید | چاپ مطلب 11 نظر

دل من

دل من بلای من گشتی
غم جان برای من گشتی
چه کنم که دلم شده دشمن جانم؟!
چه کنم که ز دل ٬ جدایی نتوانم؟! 

دوبیت از شعری که سال ها پیش ٬ خانوم استاد مرضیه با صدای دلنشین خود ٬ آن را به
روح و جسم ما تزریق کرد.

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 22 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 09:52 ق.ظ | نویسنده: وحید | چاپ مطلب 4 نظر