X
تبلیغات
رایتل

رویای خاکستری

عشق به نفرت

میلاد

به نام خدا

من وحید ٬ پسری از تبار گناه و اشتباه.

گذشته ای دارم سیاه و تباه. دارای نقوصی بسیار که همه بدلیل دوری از خدا و گم کردن

خویشتن بود. امروز هم آن نقوص در من نهفته است و مرا به این سو و آن سو می کشاند.

اکنون رد پای خدا را یافته ام اما هنوز به آن نرسیده ام. براستی که همه چیز از یک رویداد

ساده آغاز شد. دستی از راه رسید و شانه هایم را فشرد و قلبم را تکان داد.

مرا باور کرد. دیوار انکار مرا شکست و اعتراف را به من آموخت. به من یاد داد صادقانه

اعتراف کنم به هر آنچه بد کرده ام. به من نوید پاک زیستن را داد و عشق صادقانه را

به من فهماند.

عجب تلنگری!!!! انگار که از خوابی عمیق برخاسته ام. انگار که مقداری از بهشت را یافته ام.

شناسنامه ام ۲۲ را نشان می دهد اما در ۱۵/۱۰/۱۳۸۶ تولدی دوباره یافتم.

براستی که مدیون که هستم؟! ای خدای من! تو چه هستی؟ تو چقدر بزرگی؟!

تو چقدر مهربانی؟! تو مرا دیوانه کردی.

پروردگارا ! مرا با تمام خوبی ها و نقص هایم ٬ بپذیر و بارور کن.

مهربانا ! مرا حفظ نما و لحظه ای مرا به خودم ٬ وا مگذار.

الهی ! تا به امروز برای پُر کردن خلا هایم‌٬ از ابزار اشتباه و نادرستی استفاده می کردم.

خدایا ! من امروز  معنی شکرگزاری را آموختم.

ایزدا ! تا به امروز ٬ به خود و اطرافیانم ٬ خسارات زیادی وارد نمودم و اکنون می خواهم

جبران خسارت کنم.

رحیما ! تو را با تمام وجودِ کوچکم ٬ شکر . خدایا ! به اندازه بزرگی ات تو را سپاس می گویم.

ایزدا ! تو را سلولی می جویم.... . مرا یاری کن.

پروردگارا !

آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم

شهامتی که تغییر دهم آنچه را که می توانم

و دانشی که تفاوت این دو را بدانم.

آمین

ساعت ۵:۳۰ غروب پنج شنبه ۲۰/۱۰/۱۳۸۶

منزل برادر بزرگم ـ در هوای سرد و برفی گرگان.

شاعر جوان _ V.A

 

 

 

 

 

 

 

تاریخ ارسال: یکشنبه 30 دی‌ماه سال 1386 ساعت 12:04 ب.ظ | نویسنده: وحید | چاپ مطلب 19 نظر

به باغ هم سفران

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است

که در انتهای  صمیمیت حزن می روید

 

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمیکرد

و خاصیت عشق این است

 

کسی نیست

بیا زندگی را بدزدیم ، آن وقت

میان دو دیدار تقسیم کنیم

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا زودتر چیزها را ببینیم

ببین عقربک های فواره در صفحه ی ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می کنند

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

 

سهراب سپهری

 

 

سلام دوستان عزیز

 حدود دو هفته ای هست که وحید نت نیومده و توی این مدت  وبلاگ اش را به من سپرده ! البته حالش خوبه و ان شالله خودش که اومد جواب کامنت های محبت آمیز شما را خواهد داد !

لطفا بی توجهی من را به حساب بی معرفتی اش نگذارید !

شاد و پیروز باشید

 

تاریخ ارسال: چهارشنبه 26 دی‌ماه سال 1386 ساعت 08:30 ب.ظ | نویسنده: وحید | چاپ مطلب 6 نظر

پرستو

ستاره گم شد و خورشید سر زد

پرستویی به بام خانه پر زد

در آن صبحم صفای آرزویی

شب اندیشه را رنگ دگر زد

 

پرستو باشم و از دام این خاک

گشایم پر به سوی بام افلاک

ز چشم انداز بی پایان گردون

در آویزم به دنیایی طربناک

 

پرستو باشم و از بام هستی

بخوانم نغمه های شوق و مستی

سرودی سر کنم با خاطری شاد

سرود عشق و آزادی پرستی

 

پرستو باشم از بامی به بامی

صفای صبح را گویم سلامی

بهاران را برم هر جا نویدی

جوانان را دهم هر سو پیامی

 

تو هم روزی اگر پرسی ز حالم

لب بامت ز حال دل بنالم

وگر پروا کنم بر من نگیری

که می ترسم زنی سنگی به بالم

فریدون مشیری

تاریخ ارسال: چهارشنبه 19 دی‌ماه سال 1386 ساعت 07:48 ب.ظ | نویسنده: وحید | چاپ مطلب 17 نظر

غریبه

یه غریبه تو دلم خونه داره

تو موهاش حلقه ای از پونه داره

دست گرمش همیشه رو شونمه

عشق پاکش تو ٬ تن و وجودمه

 نمی ذاره لحظه ای تنها منو

می کنه شادی ٬ تموم غصه مو

نمی ذاره کسی تو دلم بیاد

من و با تمومِ جون و دل می خواد

////غریبه چشات سیاهه غریبه

واسه من دلت پناهه غریبه

غریبه نازِ تو دوست داشتنیه

غریبه دلت برام خواستنیه////

تو دلِ اون غریبه خونه دارم

واسه آروم شدنش شونه دارم

می کِشم نازِشو هر چقدر ٬ بخواد

نمی خوام غصه توی دلش بیاد

با تمومِ دشمناش ٬ جنگ می کنم

زندگیمون و با عشق ٬ رنگ می کنم

نمی تونم دوریشو ٬ تاب بیارم

دستش و همیشه تو دست می ذارم

////غریبه چشات سیاهه غریبه

واسه من دلت پناهه غریبه

غریبه نازِ تو دوست داشتنیه

غریبه دلت برام خواستنیه////

 

برای غریبه ها و بیگانگانی که از خیلی دوستان و آشناییان

صمیمی ترند.

ساعت  ۳:۱۵ دقیقه بامداد شنبه ۸/۱۰/۱۳۸۶

شاعر جوان _ V.A

 

 

 

 

 

 

 

تاریخ ارسال: شنبه 15 دی‌ماه سال 1386 ساعت 06:32 ب.ظ | نویسنده: وحید | چاپ مطلب 14 نظر

برایم اشک بریز

تو غُبارِ خاطرات ٬تصویری از تو می بینم

توی کُندیِ زمان ٬ به انتظارت می شینم

پُشتِ دیوارِ فراق ٬ اسیرِ دستِ نفرتم

واسه عشقِ این و اون ٬ من آینه ای از عبرتم

ای سراپا همه خوبی ٬ ای سیه چشمِ سیه موی

غرق در عشقِ تو و فراری از قهرِ تو ام

با تو زنده ام ٬ بی تو مُرده ام ٬ تو همه صبر و قرارم

همه زندگیم و از دستای پُر مهرِ تو دارم

(نازنینم ٬ سخت در حسرتِ دیدارِ تو هستم

از شرابِ سرخِ نابت ٬ تا همیشه سیر مستم)

واسه پیدا کردنِ تو ٬ به کجا ها که نرفتم؟!

واسه از عشقِ تو مردن ٬ حتی دریا ها رو گشتم

بخدا نشد که یک دم بری از خاطر و قلبم

همیشه این و بدون که ٬ تا ابد عاشقت هستم

چِشَم از هجرِ نگاهت ٬ نمی بینه چیزی جز غم

دستم از دوریِ دستت ٬ بهونه داره که سردم

دوست دارم هر جا که هستی ٬ ببینی حالِ خرابم

تا که شاید دل و دیده ات ٬ بریزه اشکی برایم

(نازنینم ٬ سخت در حسرتِ دیدارِ تو هستم

از شرابِ سرخِ نابت ٬ تا همیشه سیر مستم)

 

شعری به رنگِ ترانه.

تقدیم به عسلِ عزیزم که عاشقِ سکوت است.

ساعت: ۲:۱۴ بامدادِ چهار شنبه ۵/۱۰/۱۳۸۶

شاعر جوان _ V.A

وحید عابدین پور

 

 

تاریخ ارسال: شنبه 8 دی‌ماه سال 1386 ساعت 07:12 ب.ظ | نویسنده: وحید | چاپ مطلب 33 نظر