X
تبلیغات
رایتل

رویای خاکستری

عشق به نفرت

آتشی روشن کن

آتشی روشن کن ... تا که دامان مرا برگیرد

آتشی روشن کن ... کورسوی فانوس ، به سرازیری خاموشی شب ، ره دارد

دلم اینک تنگ است

غزلم بی رنگ است

آتشی روشن کن ... در دل رنجورم ، که ز هجران تو ، هیزم دان است

آتشی روشن کن ... قد رعنای خودت ، تا شوم خاکستر

آتشی روشن کن ... از من و خاطره ام ... تا نماند اثری ، از من و سابقه ام

تا نباشد قبری ، از دلِ سوخته ام ...

"یار رعنای من ! آتشی روشن کن...! "


تقدیم به تنها کسی که نمیدانم مرا یار مانده است یا نه؟!

ساعت 1:51 بامداد دوشنبه 90/08/30

گرگان... وحید عابدین پور...شاعر جوان


تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 11 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 09:47 ق.ظ | نویسنده: وحید | چاپ مطلب
نظرات (2)
پنج‌شنبه 11 خرداد‌ماه سال 1391 09:52 ق.ظ
الهام
امتیاز: 0 0
لینک نظر
آتش آن لحظه است که نگاهت به تلاقی تکرار رسید
و من مدام تکرار کردم چشمهایش!!
دریغ که ای روزها کارم شده دنبال کردن رد چشمهایت...
شنبه 20 خرداد‌ماه سال 1391 04:21 ب.ظ
فاطمه
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام زودی بیا اپم میخوام نظرتو بدونم.منتظرم
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد